بچه ها به ۵ دلیل دوست داشتنی هستند:
۱.گریه می کنند چون گریه کلیدبهشته.
۲.قهرکه می کنند زودآشتی می کنند چون کینه ندارند.
۳.چیزی که می سازند زود خراب می کنند چون به دنیا دلبستگی ندارند.
۴.باخاک بازی می کنند چون تکبر ندارند.
۵.خوراکی که دارند زود می خورند و برای فردا نگه نمی دارند چون
آرزوهای دراز ندارند.
در زندان نمي دانم ها و شايد ها، گرفتار و همنشين اي كاش ها شده ام...
شايد يكروز دچار سيلاب اشكهايم شوم و در آرزوي گريه كردن روي
شانه هايت بمانم يا شايد شيشه دلم از نازكي بشكند وديگر نتوانم
طعم دل شكستنت را هم بچشم... اصلادلم برايت تنگ نشده
چون تنها صدايي كه درگوشم مي پيچد صداي توست.
تنها چيزي كه مي بينم چشمان توست... در با
تو بودن، بي تو بودن ها را ، به اميد
با تو بودن ، سپري مي كنم.
نمي دانم؟؟؟؟؟؟
روزی مردی بود که تنها بود و در این تنهایی دنیال کسی می گشت
به هرکس که می رسید نشانی هایش را می گرفت
و با خود می گفت : " نه! این مناسب من نیست،
آخه هیچ شباهتی به عکس نداره "
گذشت و گذشت تا اینکه یک روز صبح،
مرد در تنهایی خودش دیگر از خواب بلند نشد...

من به زندگی رضایت دادم بخاطر یک انتظار ...
من به زندگی رضایت دادم بخاطر یک پنجره نیمه باز
من به زندگی رضایت دادم یه خاطر چند عشق زود گذر
من به زندگی رضایت دادم بخاطر شنیدن دوست دارم حتی به دورغ
چه میشه کرد من هم دوستش دارم از ته قلب .شاید ستاره من شود
همشون رو دوست دار م اونهایی که رفتن چون میدونم بدون من خوشبخت
میشن پس من راضی هستم . چه اونهایی که موندن چون باز من رو دوست دارن...
وشاید قلبشون ر و بشکنم تا با من نباشن تا مثل من نباشن. چون کجا رسم عاشقی
باشد عاشق برای رسیدن به معشوق باعث اراز اون بشه کجا عاشقی باید عقب
وایستی تا راه برای عشقت باز باشه دیروز
درترافیک درب اصلی بهشت زهرا میبینم داخل ماشین دختری دستمال سفید به دست
با قیافه ای در هم ریخته اخم کرده نگام میکنه نگاش میکنم
با انگشت ابرو هام رو میدم بالا . بعد با انگشت سبابه هردوست
میکشم لبخندی روی صورتم و دخترک میخنده ماشین ها حرکت میکنن
اونها به سمتی من هم به سمتی نگاهش گره خورده صورتش برمیگردونه تا بتونه بیشتر
تنهایم
اشکهای بی کسی ام جاری
در کوچه های زندگی
تنها و بی کس زیر باران غم زده قدم می زنم
صدای پایم را حتی خود نمی شنوم
اشکهایم
بسان زندگیم شور است
باران تو ببار
شاید صدایت مرا از سکوت ابدی در آورد
صدای باران در ناودان زندگی
تکرار می کند
تو تنهایی . تو تنهایی
آخر کوچه رسیدم
طاقتم طاق است
جویبارها جاری
همچنان اشک های بی کسی خواهم ریخت
English : I Love You
Persian : To ra doost daram
Italian : Ti amo
German : Ich liebe Dich
Turkish : Seni Seviyurum
French : Je t'aime
Greek : S'ayapo
Spanish : Te quiero
Hindi : Mai tumase pyre karati hun
Arabic : Ana Behibak
Iranian : Man doosat daram
Japanese : Kimi o ai shiteru
Yugoslavian : Ya te volim
Korean : Nanun tangshinul sarang hamnida
Russian : Ya vas liubliu
Romanian : Te iu besc
Vietnamese : Em ye^ Ha eh bak
Syrian/lebanese : Bhebbek
Swiss-German : Ch'ha di ga"rn
Swedish : Jag a"Iskar dig
Africans : Ek het jou li
هفت شهر عشق
شهر اول : نگاه و دلربايي
شهر دوم : ديدار و آشنايي
شهر سوم : روزهاي شيرين و طلاي
ي
شهر چهارم : بهانه،فکر،جدايي
شهر پنجم : بي وفايي
شهر ششم : دوري و بي اعتنايي
شهر هفتم : اشک،آه،تنهايي

اي عاشق،به انتظار چه نشسته اي؟
در انتظار بادهاي پاييزي،باران هاي بهاري
برگ هاي زرد يا شكوفه هاي بهاري
در انتظار كدامي؟انتظار بيهوده است
پنجره را باز كن
جدار رابشكن
غبار را بشوي
و خاطره را به خاطره ها بسپار
تا پايان پايان هاست.
اين است زندگي
اين است روزگار.
نگاهم می کنی و می گذری!
بی آنکه بدانی در دلم چه می گذرد!
نگاهت می کنم و در دل آهسته می گریم!
با آنکه خوب مید انم تو اسیر دیگری هستی!
اما چگونه بگویم :
که منم لیلی تو
در دل نامت را فریاد میزنم
آنچنان که بند بند تنم می لرزد.
چه شب هایی که به امید دیدنت در عالم رویا رها می شوم
و تو می آیی و عاشقانه مرا در آغوش می کشی
و هزاران بار می گویم که دوستت دارم
و تو دستانم را عاشقانه می فشری
و آنگاه
بی واهمه.در چمنزاری سبز و بی انتها می دویم
تا به دشت مهربانی خدا می رسم
اما افسوس که با آمدن سحر
باز تو دستانم را رها میکنی وبه سوی او می روی!!!
پدر روزنامه می خواند، اما پسر کوچکش مدام مزاحمش می شد. حوصله ی پدر سر رفت و صفحه ای از روزنامه را که نقشه ی جهان را نمایش می داد جدا و قطعه قطعه کرد و به پسرش داد.
"بیا کاری برایت دارم. یک نقشه ی دنیا به تو می دهم، ببینم می توانی آن را دقیقا همان طور که هست، بچینی؟"
و دوباره به سراغ روزنامه اش رفت، می دانست پسرش تمام روز گرفتار این کار است. اما یک ربع ساعت بعد، پسرک با نقشه ی کامل برگشت.
پدر با تعجب پرسید:" مادرت به تو جغرافی یاد داده؟"
پسر جواب داد:" جغرافی دیگر چیست؟ اتفاقا پشت همین صفحه، تصویری از یک آدم بود. وقتی توانستم آن آدم را دوباره بسازم، دنیا را هم دوباره ساختم."
می خوام خاطرات هر روز و با کم و زیادش توش بنویسم.دفتر رو ۴۰۰۰ تومان خریدم. به نظر تو خاطرات توش چقدر می ارزه؟
چی توش بنویسم؟
برای هر روز چند صفحه بنویسم؟
توش عکس بذارم؟
اگه تو بودی توش چی می نوشتی؟
یه بار امتحان کن.
یه دفتر بخر...
به گذشته هات فکر کن، در صورت نیاز بخند...
هرهرهرهرهرهرهرهر...
گریه کن...
به گذشته و آینده فکر کن...
وقتی داری فکر می کنی که ۲۰ سال دیگه یا حتی ۱ ماه دیگه چه تصمیمی بگیری، فکر می کنی خیلی زوده
اما دیر هم هست...
خیلی بیشتر از اونی که فکرشو بکنی...
اما باید عین آدم فکر کنی،نه الکی و سرسری،چون آیندته.اگه حتی به اندازه یه لوبیا واست ارزش داشته باشه هم باید بتونی راجع بهش تصمیم بگیری،که باهاش لوبیا پلو درست کنی،یا خوراک لوبیا...
و اینجوری کاملا سر گذشتت عوض می شه،من حدود ۵ سال پیش به این فکر می کردم که چه رشته ای رو انتخاب کنم.همه می گفتن که زوده و فلانه و بیساره...
اما حالا امسال فهمیدم که چقدر دیره برای فکر کردن...
چقدر دیر جنبیدم...
تنهایم
اشکهای بی کسی ام جاری
در کوچه های زندگی
تنها و بی کس زیر باران غم زده قدم می زنم
صدای پایم را حتی خود نمی شنوم
اشکهایم
بسان زندگیم شور است
باران تو ببار
شاید صدایت مرا از سکوت ابدی در آورد
صدای باران در ناودان زندگی
تکرار می کند
تو تنهایی . تو تنهایی
آخر کوچه رسیدم
طاقتم طاق است
جویبارها جاری
همچنان اشک های بی کسی خواهم ریخت
سکوت ، سکوت و سکوت ...
در ذهنم هیچ خاطره ای گذر نمی کند...
گویی آنها هم مرا در تنهاییم ، تنهایم گذاشته اند...
کیست که درد تنهایی مرا تجربه کرده...
کیست که مرا در این حال بفهمد...
می شکند سکوت تنهاییم با طنین صدای گریه ات...
خوش به حالت که چه ساده اشک می ریزی!!!
چه سخت است برای مرد...
« گریه »
می فشارد بغض گلویم...
سخت کرده نفس کشیدنم را...
به گریه های تو حسودیم می شود!!!
شاید عذاب من همین باشد
روزی مردی به خونه اومد و دید که دختر سه ساله اش قشنگترین و گرونترین کاغذ کادوی موجود در کمد اون رو تیکه تیکه کرده و با اون یه جعبه کفش قدیمی رو تزیین کرده !!! مرد دخترک رو بخاطر اینکار تنبیه کرد و دختر کوچولو اون شب با گریه به رختخواب رفت و خوابید. فردا صبح وقتی مرد از خواب بیدار شد و چشاش رو باز کرد ، دید که دخترک بالای سرش نشسته و جعبه تزیین شده رو به طرف اون دراز کرده!! مرد تازه یادش اومد که امروز ، روز تولدشه و دختر کوچولوش اون کاغذ رو برای تزیین کادوی تولد اون استفاده کرده. با شرمندگی دخترش رو بوسید و جعبه رو از اون گرفت و درش رو باز کرد. اما در کمال تعجب دید که جعبه خالیه !!! مرد دوباره به دخترش پرخاش کرد که : « جعبه خالی که هدیه نمیشه!! باید توش یه چیزی میذاشتی !!!». دخترک با تعجب به صورت پدرش خیره شد و گفت : « اما این جعبه خالی نیست. من دیشب هزار تا بوس توش گذاشتم تا هروقت دلت برام تنگ شد یکی از اونا رو برداری و استفاده کنی از اون روز به بعد ، پدر همیشه اون جعبه رو همراه خودش داشت و هروقت دلتنگ دخترش می شد در اون رو باز می کرد و با برداشتن یه بوسه آروم می گرفت. هدیه کار خودش رو کرده بود...
مهربانی همیشه ارزشمندتر است
بانوى خردمندى در كوهستان سفر مى كرد كه سنگ گران قیمتى را در جوى آبى پیدا كرد. روز بعد به مسافرى رسید كه گرسنه بود.
بانوى خردمند كیفش را باز كرد تا در غذایش با مسافر شریك شود. مسافر گرسنه، سنگ قیمتى را در كیف بانوى خردمند دید، از آن خوشش آمد و از او خواست كه آن سنگ را به او بدهد.
زن خردمند هم بى درنگ، سنگ را به او داد.مسافر بسیار شادمان شد و از این كه شانس به او روى كرده بود، از خوشحالى سر از پا نمى شناخت. او مى دانست كه جواهر به قدرى با ارزش است كه تا آخر عمر، مى تواند راحت زندگى كند، ولى چند روز بعد، مرد مسافر به راه افتاد تا هرچه زودتر، بانوى خردمند را پیدا كند.
بالاخره هنگامى كه او را یافت، سنگ را پس داد و گفت:«خیلى فكر كردم. مى دانم این سنگ چقدر با ارزش است، اما آن را به تو پس مى دهم با این امید كه چیزى ارزشمندتر از آن به من بدهى. اگر مى توانى، آن محبتى را به من بده كه به تو قدرت داد این سنگ را به من ببخشى!»
ای اشک آهسته بریز که غم زیاد است
ای شمع آهسته بسوز که شب دراز است
امروز کسی محرم اسرار کسی نیست
ما تجربه کردیم کسی یار کسی نیست ...!
ما زیاران چشم یاری داشتیم خود غلط بود آنچه می پنداشتیم
یکی را دوست میدارم
ولی افسوس، او هرگز نمیداند
نگاهش میکنم شاید بخواند از نگاه من که
او را دوست میدارم
ولی افسوس ،
او هرگز نگاهم را نمیخواند
به برگ گل نوشتم من که
او را دوست میدارم
ولی افسوس،
او برگ گل را به زلف کودکی آویخت تا او را بخنداند
به مهتاب گفتم ای مهتاب،
سر راهت به کوی او سلام من رسان و گو که
او را دوست میدارم
ولی افسوس ،
یکی ابر سیه آمد ز ره روی ماه تابان را بپوشانید
صبا را دیدم و گفتم، صبا دستم به دامانت
بگو از من به دلدارم که
او را دوست میدارم
ولی افسوس،
ز ابر تیره برقی جست و قاصد را میان ره بسوزانید
کنون وا مانده از هر جا
کنون با خود کنم نجوا
یکی را دوست میدارم
ولی افسوس او هرگز نمیداند !!!